أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

86

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

لهيب غضب سعود اشتعال نمود ؛ ولى چون اطّلاعات علميّهء كافى نداشت كه مخاطب خود را الزام كند در آن مجلس سكوت كرد . پس از چند روزى براى قتل مشار اليه يك نفر وهابى را مأمور و معيّن كرد و به او گفت : بايد باى حال او را بكشى و هر ساعتى كه ايفاى ماموريّت خود نمودى مرا مستحضر سازى . وهابى مشار اليه به اقتضاى حكمت نتوانست عزيز مزبور را مضرتى رساند ، اين كيفيت بين الاهالى شايع شده و به عزيز مزبور خبر دادند . مشار اليه هم فهميد كه ديگر در مكه اقامت نتواند كرد بالضّروره اختيار هجرت نمود . سعود كه خبر خروج عزيز را از مكه شنيد از عقب او يك نفر جلاد بدوى فرستاد ، اگرچه بدوى به خيال اينكه عامل عمل خيرى خواهم شد سريعا به مشار اليه رسيد ؛ ولى ديد كه عزيز مشار اليه در همان دقيقه به اجل موعود خويش ارتحال كرده است . بدوى شتر متوفّا را به درختى بسته حسب القاعده به تجهيز و تكفين او مسارعت و براى تدارك آب به يكى از درّه‌هاى نزديك عزيمت كرد ، بعد از پنج و شش دقيقه آمده و تنها شتر را در آن محلّ ديد متحيّرا مراجعت نموده و كيفيت را به سعود نقل نمود . سعود گفت بلى ، بلى . من على طريق الرؤيا ديدم كه مشار اليه به ذكر و تسبيح به آسمان بلند شد ، حتّى هنگامى كه چند ملك منوّر الوجوه جنازهء مشار اليه را به ذكر و تسبيح به آسمان مىبردند مىگفتند كه : اين جنازهء فلان شخص است به واسطهء اينكه به پيغمبر آخر الزّمان حسن اتّباع و اعتقاد داشت جنازهء او به آسمان بلند شد . بدوى چون اين را شنيد گفت : خيلى غريب است كه مرا به قتل اين چنين شخص جليل القدرى فرستادى با اينكه الطاف مبذولهء الهيّه را در حق او به رأى العين ديده باز اعتقاد خود را درست و تصحيح نمىكنى ! بدوى اگرچه دشنام و ناسزاى بسيار گفت ولى سعود به حرفهاى بدوى گوش نداده عثمان مضايقى را والى مكه نصب كرده و خود به‌طرف درعيّه رفت « 1 » . سعود به شراب ظفر بىخود و مست شده مدتى در درعيّه وقت خود را گذراند و چنان كه در جزوه‌هاى مرآة مدينه ذكر شده پس از آنكه مدينهء منوّره را نيز تصرّف نمود براى اينكه حشرات وهابيانى را كه مىخواستند حج كنند و علماء زنادقه را كه

--> ( 1 ) . تاريخ وهّابيان ، صحيفهء 102 - 119 . م .